خاطرات یک دیوانه

  • ۰
  • ۰

صبح بابک زنگ زد خواب بودم مثل همیشه نبود تعجب کردم سلام کرد و حتی خدافظی خیلی وقت بود باهام مث آدم حرف نزده بود ،خوشحال نشدم الان دیگه چه فایده داره که باهام خوب باشه وقتی دلیل ش خودم نیستم میدونم ازم متنفره فقط میخواد نرم شهرستان...مسخره س طرز فکرش حرفاش رفتارش غرور احمقانه ش همه چیزش حالمو بهم میزنه الان یادش افتاده خواهر داره پارسال که از بی پولی انصراف دادم یادش نبود دوهزار بذاره کف دستم حالا که میخوام دولتی بخونم مهربون شده هه مسخره س...امروز رفتیم خونه هدی با مامانی برگشتنی بهم گفت فردا جایی نرو پیش بابک بمون گفتم بمونم چیکار گفت براش غذا بذار گفتم اون هیچ وقت غذایی که من میپزم نمیخوره منو نجس میدونه بمونم چیکار خیلی خوشش میاد ازم بمونم اعصاب جفتمون خورد شه ... چرا آدما بجای هم تصمیم میگیرن فکر میکنن و سعی میکنن بجای هم زندگی کنن...دوس دارم برم ...دانشگاه قبول شم اگه سر کوچه ام باشه دیگه نمی مونم واقعا خسته شدم از این بدبختی همیشگی

  • ۹۶/۰۶/۰۳
  • reyhane yusefi

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی